تبليغاتX
عاشق دیوونه
همه از بدبختی هاشون تو عشق می گن(هرکی پایست بهم میل بزنه)
 این دفعه دیگه به اینجام رسیده می خوام هر کی میاد جلوم بهم می گه دوست دارم با جفت دستام خفش کنم. نمی دونم از چی و از کی بنالم .از دسته خودم، ثنا، روزگار یا هم دانشگاهیام که به قول ثنا اصلی ترین دلیل جدایمون این هم دانشگاهیایه ... شدن.

خدا!!! چرا میونه این همه آدم بازم نوبت باختن من بود؟ چرا تو این 60 میلیون جمعیت باید بازم تو پاچه ی ما شه؟ بقوله بنده خدا اگه دوتا سنگ از آسمون بباره یکیش می خوره تو سره من، اون یکی دیگشم بخوره زمین با ضریب برگشت 1 تو صورتمه.این قدیمیام خوششون اومده و می گفتن: هرچی سنگه جلو پایه لنگه.اصلا سگ خورد طبق همین اصل با فرض اینک جفت پای منم شکسته باشه(دور از جون لنگیش بماند) دیگه نباید من این همه سنگ جلو پام باشه.

یکی نیس بهش(ثنا) بفهمونه که اگه بخوای به حرف مردم گوش بدی باید تمومه زندگی تو تباه کنی. برو از جودی یاد بگیرکه چرتو پرتای هم رشته ییامون براش مهم نیست. واقعا من بهش حسودیم می شه.

چرا نمی فهمه؟؟شاید دوسم نداره ولی حرفاش ،اس م اساش، رفتارش پس چی بود؟؟؟همه کشک بود.می گه می خوام مثه دوتا هم دانشگاهی باشیم. خدایا یعنی دل کندن اینقدر برا بعضیا آسونه؟ یعنی به همین راحتی میشه سره یکی رو گرد کرد؟؟ یعنی اگه منو ببینه احساسش در مورده من مثه بقیس؟؟؟ شاید دارم تغاص پس می دم تغاص نامردیایی که در حق ... کردم .شاید هم تقدیره ولی دیگه به چه قیمتی؟

خواننده خوب چیزی می خونه:

نمی خوای یادت بیاری       ماله هم بودیم با چه حالی       حالا می خوای تنهام بذاری 

 می گی سرنوشت از سر، نوشت          من نه دیگه نمی تونم         بعد تو دیگه نمی دونم

واسه چی دیگه زنده بمونم        وقتی نیستم تو دلت تنهام نذاری         وای اگه تو بری از پیشم 

 من دیونه می شم واسه همیشه

ما رو بگو که چی فکر می کردیم چی شد؟؟؟

این دفعه اگه یکی بیادو برا من تریپ لاو بترکونه با دندونام خرخرشو می جوم.

والا!!! این دل ما کاروانسرا شده هرکی ازمامانش اینا قهر می کنه میاد یه هفته مفتی اتراق می کنه و بعد پرمونو وا می کنه.

ولی ثنا جون برو عزیز. برو ببینم آخرش می ری تو پاچه ی کودوم بد بخت.

باز من سرم به سنگ خورد باید برم پیش اونی که هر وقت میرم پیشش با آغوش باز می پذیره؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:52  توسط فرایزد | 

 

امشب به آخر خط رسیدم . کاش میشد باز هم بگم نقطه سر خط . اما برای داشتن کسی که فقط یه نگاهش همه ی آرزوهای منه ، تکرار سطرهاو خطهام نامفهومه .

امشب باز هم خواستم تا روی اسمت خط بکشم شاید روی عشقت توی قلبم هم خط کشیده بشه  اما باز هم همه ی وجودم برای یه بار دیگه نوشتن اسمت لبریز از تمنا شد .

چه  خیال خامی که فکر می کردم دوستم داری . با اینکه خردم کردی دست خودم نیست دوستت دارم . از اینکه فهمیدم یکی رو دوست داری ( نمی تونم حسم رو بگم ) خیلی حسرت خوردم . این یعنی این که 2 سال خودم رو الاف کسی کرده بودم که هیچ نقشی توی زندگیش نداشتم . خودت بگو اخه چه طوری فراموشت کنم . خودت بگو چه طوری فراموش کنم که من فقط به عشق تو می اومدم دانشگاه . چه طوری یادم بره روزهایی رو که پشت در کلاست برای دیدنت منتظرت می موندم . چه طوری باور کنم که تو با همه ی احساسات من بازی کردی. اگه دوستم نداشتی چرا نگاهم می کردی . چرا گرمای نگاهت اونقدر زیاد بود که وجودم رو ذوب می کرد . چرا توی میل اخرت گفتی که دوست داری من رو بیشتر بشناسی . چرا یه نگاه ساده ت هم یه دنیا حرف داشت . اگه همه ی این ها رو هم فراموش کنم ، هیچ وقت یادم نمیره که 2 سال من رو بازی دادی . اگربا دیگری بودش میلی

چرا جام مرا بشکست لیلی

هیچ وقت صحنه ای رو که زیر درخت توت گفتی که برات مهم نیستم از ذهنم دور نمی شه . توی بازی بچه ها هر کی اول بگه دوستت دارم برنده است و توی بازی بزرگترها هرکی زودتر بگه دوستت دارم ، بازنده است .  من که از تو نخواستم که با من دوست بشی آخه اونقدر برام عزیز بودی که هیچ وقت ازت همچین خواهشی نمی کردم . وقتی با اون نگاه سرد و حق به جانبت در کمال بی انصافی و بی رحمی گفتی که فرصت فکر کردن به من رو نداری احساس کردم شکستم . حتی نمی تونستم روی پاهام بایستم . آسمون هم مثل من دلش گرفت هردومون گریه کردیم دل اسمون سبک شد اما دل من نه . شب وقتی رفتم خونه بغض راه گلوم رو گرفته بود نمی تونستم جلوی بچه ها گریه کنم ، واسه همین به بهونه ی دوش گرفتن توی حموم با صدای بلند گریه کردم . اونقدر که امروز چشمهام به زور باز میشد . از این که فردا توی دانشکده ببینمت می ترسم . دیگه نمی خوام بهت فکر کنم سعیم رو هم می کنم اما نمی تونم کاری کنم که توی خوابم نیای . ای کاش هیچ وقت نمی دیدمت . ای کاش اونقدر خوب نبودی که دوستت داشته باشم . دلم می خواد فقط برای یک بار حس دیروز من رو تجربه کنی شاید بفهمی که من چی کشیدم .

با همه سنگدلان ساغر گلرنگ زنی

جرم ما چیست که بر ساغر ما سنگ زنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:19  توسط امیر پاشا | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 13:14  توسط عاشق دیوانه | 

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست 

 بلکه نداشتن کسي است که الفباي  دوست داشتن را برايت تکرار کند

 و تو از او رسم محبت بياموزي

 

 چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو
ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به
قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و
نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري چه قدر سخته
دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي
که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 16:52  توسط تینا | 
+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:11  توسط عاشق دیوانه | 
 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
به اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می¬خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند.
 
 
سال جدید رو به همه تبریک میگم ..
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 13:6  توسط تینا | 
اقا سال جدیدتون هم کم کم مبارک باشه.

چقدر زود امسال هم داره به اخرش نزدیک میشه...

کم کم داره یک ساله میشه از وقتی که من با کسی که واقعان دوسش دارم صحبت کردم...چه لحظه هایی بود!!!

دوست ندارم اون خاطرات رو دوباره مرور کنم چون باز میریزم به هم.

بی خیالش ...فعلان سال نو رو عشق است.

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 20:15  توسط عاشق دیوانه | 
 

در غروب تنهايي سكوت دل هارا مي شكنم
در شبي مهتابي ستاره هارا برايت مي چينم
واز پرچين بي كسي عبور مي كنم
به اميد اينكه تو بيا يي
اما امروز هم گذشت وخورشيدغروب كرد و
من ماندم وتنهايي.
 

  لطف کنید درباره این عکس یه نظر کوچولو بدید .مرسی

 

ما در این مثنوی بزرگ طبیعت مصرعی ناتمامیم       بودنمان در انتظار یک بیت شدن است


                           ۸  تاجمله کوتاه وجالب و آموزنده       

        زيبا ترين كلمه :‌ عشق

 

        پر احساس ترين كلمه : محبت

 

         پرمعنا ترين كلمه : نگاه

 

         عالي ترين كلمه : دوستي

 

         تلخ ترين كلمه : جدايي

 

         دردناك ترين كلمه : خيانت

 

         بدترين كلمه : تمسخر

 

               آشناترين و دوست داشتنی ترين كلمه : ..... تو

 

                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 19:52  توسط تینا | 

یه پست نوشتم ولی موقع آپ کردن همش پرید و حوصله ی دوباره نوشتن رو هم ندارم . راستش رو بخوایید امشب دلم خیلی هوای نگارم رو کرده دلم خیلی براش تنگ شده . یه تصمیمی گرفتم که اگه تا آخر همین هفته جواب میلهام رو نده بی خیالش می شم . ( حتی فکر کردن به این موضوع هم باعث میشه که اشکهام جاری بشه ) چند روز قبل که داشتم با احسان ( یکی از دوستام که هم کلاسی نگاره) صحبت می کردم یهو برگشت گفت این دختره رو می بینی کلی طرفدار توی کلاسمون داره ! ای دل غافل فکر می کردم فقط خودم دوسش دارم اما...

شاید وقتی حرف از بی خیال شدن زدم با خودتون بگید که اگه عاشقش بودم این تصمیم رو نمی گرفتم اما دوست ندارم کسی رو بپرستم که توآسمونه و دستم بهش نمی رسه . می دونم که اولین و تنها کسی که از این موضوع به هم می ریزه خودم هستم . با اینکه می دونم اگه غرورم رو جلوی نگار بشکنم و خودم ازش بخوام شاید جوابم رو بگیرم اما هرگز این کار رو نمی کنم . وقتی یاد روزایی می افتم که پشت در کلاسهاش منتظر دیدنش می شدم دلم می خواد که خودم رو تنبیه کنم آخه با این کارهایی که کردم خودم باعث شدم که روز به روز برام عزیزتر بشه . این رو هم خوب می دونم که اگه مثلا" هم قید نگار رو بزنم ( که می دونم خیلی سخته) نمی تونم مریم رو دوست داشته باشم . هرچی با خودم فکر کردم که چرا نگار رو دوست دارم دلیلی براش پیدا نمی کنم . من حتی یه بار هم با نگار حرف نزدم . ای کاش اون روز کذایی که خواب موندم ممد مجبورم نمی کردبا گروه بعدبرم سر کلاس . نمی دونم چرا نگار اینقدر سرده خیلی ها بهم می گن چون یه دختره این برخورد رو انجام میده ، برام یه سوال پیش اومد مگه یه دختر نمی تونه کسی رو دوست داشته باشه ؟؟؟؟؟ بین زمین و آسمون سردرگمم نمی دونم باید چکار کنم ! نگار همه ی زندگی من شده و بیشتر از همه ی دنیا دوستش دارم وقتی دلم براش تنگ میشه از خونه می زنم بیرون اونقدر می رم و میرم که از فرط خستگی وقتی می رسم خونه راحت خوابم می بره اما نگار توی خواب هم دست از سرم بر نمی داره . یه چیزی بگم که شاید به عمق عشقم پی ببرید . امسال برای اولین بار اعتکاف رفتم ، بعد از دوشب بی خوابی وقتی برای 2 ساعت خوابیدم فقط خواب نگار رو دیدم . با اینکه می تونستم دعا کنم که برای همیشه با نگار بمونم اما هیچ وقت این کار رو نکردم چون دوست ندارم با زور کسی رو برای خودم نگه دارم . دلم می خواست که امسال عید رو خودم به نگار تبریک بگم اما مثل اینکه این آرزو رو هم باید به لیست آرزوهای برباد رفتم اضافه کنم .واقعا" نمی دونم !!!! یکی به من بگه باید چکار کنم ؟؟!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 10:53  توسط امیر پاشا | 

 

 

 

میخوام روایت کنم جدای از اینکه روایت چقدر حقیقت داره یا نه ... واینکه چقدر باور  

 

کنید یا نه... وجدای از این که عناصر روایت چقدر نقش سمبولیک دارن یا نه...

 

مهم این است که راوی را باور داشته باشید روایت خلاصه روایت خواهد شد الان

 

نشد بعداً  ...

 

پدر بزرگ خری(( از ذکر نام ها بدلیل واقعی بودن روایت خوداری میشود!)) داشت که

 

از شهرت خاصی بر خوردار بود شاید اولین سوالی که به ذهنتون برسه علت ای

 

اشتهار باشه.بیشتر اوقات یک استعداد خارق العاده موجب شهرت میشه اما بهتون

 

اثبات میشه که همیشه هم اینطور نیست ...

 

مثلاً همین خره پدر بزرگ باتوجه به استعدادهای زیادی که داشت اما هیچ کدوم از

 

اینها دلیل واقعیه شهرتش نبود بلکه کوتاهی قدش.بله دستها و پاهای بسیار

 

کوتاهش شاید باور نکنید خوب حق هم دارید چون شما که خر شناس نیستید از

 

دیدگاه خرشناسی سوار شدن و پیاده شدن از روی این جور خرا کار بسیار آسونیه .

 

ناگفتیه نمونه تا این حدش ،هستن ، ولی بسیار کم اند...

 

این طور که روایت شده به دلیل رابطه ی احساسیه ی بسیار غلیظ حاکم  بر روابطه

 

 دو طرفه ی خرو پدر بزرگ ، ویکسری تفاهمات و توافقات چند طرفه پدر بزرگ  از قرار

 

 دادن پالن روی خر خوداری می کردشاید با این کار می خواست این رابطه ی حسنه

 

روبیشتر به رخ هم  سالان و هم کیشان و هم مسلکان بکشه ...دلایل دیگر با توجه 

 

 به رجوع چندین باره به روایت مادر چیزی دست گیر نشد با عرض شرمندگی گفتم

 

 مادر یاد یکی از مادربزرگا  افتادم یعنی یا د یکی ازاون چند زن خوشبختی که افتخار

 

هم خوابگی و تجربه کردن لحظات شاد زندگی در کنار پدر بزر گ و داشتن...

 

میگفتم روزی شایدم شبی یه دعوایه زناشویی صورت میگیره بین پدر بزرگ و یکی از

 

 مادر بزرگا مادر بزرگه قهر میکنه صبح می ندازه میره خونه ی پدرش بعد از ظهرش

 

دوباره بر میگرده ...شیرین می زنه آ آ ! ! !

 

 اما خوب اتفاق خاصی نیوفتاده بود فقط بهش خبر داده بودن چون پدر بزرگ عزیز

 

نتونسته دوریشو تحمل کنه ، یک زنه دیگه رو به افتخار عقد با خودش دراورده ...

 

همین خداییش همین. چرا بد نگاه میکنین  خوب تقصیره من چیه...

 

 

دوست واقعی تو  کسی است

     که دستهای تو را بگیرد  ولی قلب تو را لمس کند       

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 16:4  توسط تینا |